تاریخ انتشارشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۴۰۱ - ۱۹:۵۴
کد مطلب : ۴۶۱۸۳۹
او آخرین باری که فال حافظ گرفته بود را هنوز یادش هست: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور. کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور.
۰
plusresetminus
ره گشایید که مهمان داریم؛ شهید گمنام سلام
 به گزارش بلاغ، چند روزی بود که کبوتر سپیدخانه  بال‌هایش را به پنجره اتاق محمد می‌کوبید و دوباره به سمت عقب بر می‌گشت.چندباری شاهد این صحنه بودم‌. در دل می‌گفتم: خیر است ایشالله.

و بعد یاد قدیم‌ها افتادم که کبوتر نامه‌رسان برای پدربزرگ از دهیاری روستای بغلی نامه می‌آورد و نیش خنده‌های مشتی رحمت چقدر باز می‌شد.

راستی این روزهای پایانی اردیبهشت چقدر عطر شکوفه‌های بهار نارنج حسابی سرخوش‌مان کرده است. دل آدم بدجور هوای آمدن یک مهمان بهاری دارد.چه می‌دانم. خدا بخیر کند.
پیرزن با خودش ریز ریز حرف می‌زد و سنگ‌های ریز تشت برنج را با انگشتان چروکیده‌اش بر می‌داشت.

خیلی تا اذان ظهر نمانده بود.باید ناهار را یواش یواش آماده می‌کرد. دلش هوس دم‌پختی کرده بود.

خواست بلند شود که برنج‌ها را در آب خیس کند مثل جرقه‌ای از ذهنش یاد محمد عبور کرد.
پسر شهیدش بود. چقدر برنج دم پختی با ماست خیار را دوست داشت.آهی از دل فضای آشپزخانه را پر کرده بود، و‌  قطره‌های درشت اشک قاطی آب برنج شده بود.

کمی پردۀ توری پنجره را کنار زد. تا هوای تازه‌ای وارد شود صدای چه چه بلبلان خیلی دلنشین بود.‌..پیرزن شروع به نجوا کردن کرد.
گلی گم کرده‌ام می‌بویم او را.
به هر گل می‌رسم می‌بویم او را.

در حال و هوای خودش غرق بود که ناگهان یک نفر گفت..سلام!.

رویش را برگرداند.نوه دختری‌اش محمد بود.
مادر جون خسته نباشید
سلامت باشی محمدجان.

یک محمدجان می‌گفت و صد آه دلتنگی از سینه خسته‌اش بلند می‌شد.
با پشت دستانش چشمانش را خشک کرد و لبخند زنان به محمد گفت بیا برویم روی سکو بنشینیم و یک چای داغ با هم بخوریم.

لبخند روی لب‌های هر دو نشسته است.
مادربزرگ در چهرۀ محمد در حالیکه نعلبکی چای را به دهانش نزدیک می‌کرد خیره شده است.
محمدم الان کجاست؟!
اصلا بچۀ بدقولی نبود.
هی روزگار که چه کردی با دل مادران چشم انتظار شهدا.

و محمد از امتحان آخرش می‌گفت که خیلی سخت بود و خوشحال که مدرسه‌ها تعطیل شد.گفت: کلاس فوتبال ثبت‌نام کردم...

دوباره پیرزن لباس‌های ورزشی محمد را بر قامتش نظاره می‌کند که روزهایی که در مرخصی بود به زمین خاکی سرکوچه می‌رفت و تا دم اذان مغرب با بچه‌های محل یک دل سیر فوتبال بازی می‌کرد و خیس عرق به خانه بر می‌گشت.

یادش آمد یک بار پای راستش بدجوری آسیب دیده بود و باید در خانه استراحت می‌کرد اما از سپاه تماس گرفتند فردا اعزام دارند و او  ساک جبهه‌اش را برداشت و راهی شد و حالا بعد ۲۰ سال مادر آخرین باری که محمد لنگ‌لنگان می رفت را هر روز مرور می‌کند و چشمش به در نیمه‌باز خانه خیره مانده است.

او آخرین باری که فال حافظ گرفته بود را هنوز یادش هست: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور. کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور.

پیکر سه تن از شهدای گمنام در ساری محوطه استانداری مازندران، اداره کل ورزش و جوانان و دانشگاه پیام نور خاکسپاری خواهد شد.

 همچنین پیکر مطهر دو  شهید گمنام در بام چالوس منطقه اشکاردشت خاکسپاری خواهد شد، پیکر یک شهید گمنام در تکیه پیر علم بابل و یک شهید گمنام نیز در مجتمع فرهنگی قرآنی امام رضا (ع) و پایگاه فرهنگی حفظ آثار دفاع مقدس در بخش مرکزی جویبار روستای شورکا تدفین می‌شود.

معصومه حیدری

انتهای پیام/
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما

پربيننده ترين