تاریخ انتشارپنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۳:۲۰
کد مطلب : ۴۲۶۲۲۲
وقتی سیاهان دست به شورش می زنند، بیشتر در معرض سبعیت پلیس قرار می گیرند و در اثر چهار قرن فقر، برخوردهای غیرانسانی و محرومیت از حقوق اساسی و برابری، بیشتر به مردمی شباهت دارند که در داخل خانه ای گرفتار حریق گیر افتاده اند و می کوشند راهی برای خارج شدن از آن بیابند.
۰
plusresetminus
به گزارش بلاغ این روزها برای توصیف وقایعی که در طول آخر هفته گذشته و سراسر این هفته در شهرهای آمریکا جریان داشت، واژه «خشونت»  بسیار مورد استفاده قرار می گیرد. از این رو روشن کردن اینکه چه کسی خشونت می کند و خشونت چیست اهمیت دارد. تخریب اموال و آسیب زدن به دیگران دو اقدام عمیقا متفاوت با هم هستند و با چند استثنا (که ظاهرا مقدمه ای بر این اعتراضات بودند) در طول این دور از ناآرامی های مدنی در سطح آمریکا، عملا تمام خشونت ها متوجه مردم شده است.
این اتفاقات با مرگ جرج فلوید در ملاء عام و در مغایرت مستقیم با مفاد دفترچه راهنمای اداره پلیس مینیاپلیس در مورد کنترل های خیابانی صورت گرفت. فلوید به ماموران پلیس می گوید که نمی تواند نفس بکشد و برای نجات جانش التماس می کند. نکته ای که به طرز خاصی حیرت انگیز است، قساوت پلیس  است که به نظر می رسد  آنها انتظار مصونیت قضایی نیز در قبال این اقدامات خود دارند. آنها در پی خدمت جامعه یا حفظ صلح و آرامش آن نیستند، آنها در خدمت خودشان قرار دارند.
با این حال بیشتر عصبانیت ها از تخریب اموال بوده و نکته هول آور این است که این عده از دیدن شکسته شدن چند پنجره بیشتر عصبانی شده اند تا قتل یک انسان در ملاء عام؛ یا بهتر است بگوییم که به نظر می رسد آنها معتقدند که جامعه باید بر بنیان روابط با ثبات اموال و دارایی ها بنا شود نه حقوق بشر و عدالت.
تمایز بین آسیب زدن یا از بین بردن انسان ها و اشیای بی جان حائز اهمیت است. اما این کار ساده ای نیست. عده ای در درون یک ساختمان گرفتار حریق گیر افتاده اند و برای فرار درها را می شکنند؛ شوهری  که از همسرش جدا شده و طبق حکم قاضی حق نزدیک شدن به همسر سابقش را ندارد، در خانه اش را  می شکند تا او را بیشتر به وحشت بیندازد. این دو عمل که هر دو یکی هستند به معنای متفاوت بودن مسائل در وضعیت های متفاوت است. مارتین لوترکینگ در جمله ای معروف شورش ها را «صدای ناشنیده» نامیده بود و به عنوان فریاد مردمی که  قرن هاست به معنای دقیق کلمه تمام کارهای دیگر را آزموده اند، آسیب زدن به اموال با تخریب از سر بدخواهی یا از سر تفریح و سرگرمی صرف فرق دارد. وقتی سیاهان دست به شورش می زنند، بیشتر در معرض سبعیت پلیس قرار می گیرند و در اثر چهار قرن فقر، برخوردهای غیرانسانی و محرومیت از حقوق اساسی و برابری، بیشتر به مردمی شباهت دارند که در داخل خانه ای گرفتار حریق گیر افتاده اند و می کوشند راهی  برای خارج شدن از آن بیابند.
هیچ راه ساده ای برای تمیز دادن معترضان  پرشور  جنبش سیاهان و سفیدپوستانی که هنگام تخریب اموال ظاهر می شوند، پلیس را عصبانی می کنند، به بلوا دامن می زنند (و اغلب پیش از هجوم پلیس آهسته صحنه را خالی کنند) وجود ندارد. آنها ضد تمامیت خواهانی هستند که با سبعیت پلیس و دراز دستی دولت مخالفند و نباید با تمامیت گرایان دست راستی که عده زیادی از این بیم دارند که از آشوب و بی نظمی به عنوان پوششی برای دستورکار خودشان استفاده کنند که می تواند شامل ایجاد اغتشاش های بیشتر باشد اشتباه گرفته شوند.
وجه اغلب مشترک این تمامیت گرایان و ضد تمامیت گرایان، نوعی شور و هیجان برای خشونت ورزی به خاطر خودشان و باور به این است که این کار انقلابی است. در واقع موفق ترین انقلاب های اخیر عمدتا غیرخشونت آمیز بوده اند و کسانی که در پی خشونت بوده اند، معمولا به سمت  چریک های به شدت دارای نظم و انضباط در کوه ها می روند تا شیشه شکنان حاضر در خیابان ها.
البته لازم به ذکر است که تخریب اموال می تواند به تمام رای دهندگانی که این شورش ها و قیام ها قرار است حرف دل آنها را بر زبان آورد آسیب بزند. از دست رفتن کسب و کارهای کوچکی که اقلیت ها مالک آن هستند و مراکز اجتماعی و تسهیلات رفاهی اجتماعی، به محرومیت بیشتر این اجتماعات می انجامد. در اینجا باید اشاره کنم که من روایت هایی را از ساکنان مینیاپولیس شنیده ام که تلاش داشته اند آتش ها را خاموش کنند تا بتوانند از اموال واقع در محلات خود محافظت کنند، اما هنگام انجام این کار با حمله پلیس مواجه شده اند.

یک معلم مدرسه پرستاری مینیاپولیس چند روز پیشتر به من گفت: «برادر شوهران من در مینیاپولیس در خاموش کردن یک آتش بزرگ در نقطه ای در نزدیکی خانه شان (یک بانک) حضور داشته اند. این ها اعضای اجتماعی بودند که تلاش داشتند مانع از رسیدن آتش به خانه های خودشان شوند. آتشنشانی و پلیس تا چندین ساعت بعد در صحنه حاضر نبودند و حتما در جاهای دیگر سرگرم بودند...اما پلیس شهر  برای پرتاب  گاز اشک آور در میان محلاتی که این کار را انجام می دادند و شلیک گلوله های لاستیکی به افرادی که در حال پاشیدن آب روی آتش بودند، حاضر شده بود.»
ده دوازده سال پیش زمانی که سرگرم نگارش کتابی درباره واکنش جامعه مدنی نسبت به بلایای شهری بودم، با اصطلاح «وحشت نخبگان» آشنا شدم. این عبارت توضیح می دهد که مقامات در یک وضعیت اضطراری معمولا چگونه واکنش نشان می دهند؛ نه با حفاظت جامعه به کمک خود آن، بلکه با دنبال کردن کنترل و سرکوب ما فقط در پی حفظ قدرت و جایگاه خودشان هستند. به نظر می رسد که اکنون پلیس در سراسر کشور همین کار را انجام می دهد و بیشتر نشان می دهند از همان مصونیتی برخوردارند که قاتلان جرج فلوید برخوردار بوده اند.
یک نکته حیرت انگیز درباره شورش پلیس در شنبه شب، خشونت مستقیم و بین المللی علیه روزنامه نگاران در سطح کشور بود. گزارشگران در حین کار دستگیر شدند، روی زمین انداخته شدند، با اسپری فلفل به آنها حمله شد و مورد اصابت گلوله های لاستیکی قرار گرفتند، در حالی که آنها فقط سرگرم تهیه گزارش بودند.  لیندا تیرادوی عکاس روزنامه نگار به دلیل شلیک گلوله پلاستیکی از سوی پلیس، اکنون از یک چشم نابینا شده است. این نه تنها حمله به افراد، بلکه حمله به نقش مطبوعات آزاد در پاسخگو نگه داشتن دولت و آگاه کردن جامعه است.
 اغلب برای توجیه خشونت پلیس، داستان خشونت های معترضان مورد استفاده قرار می گیرد، اما تخریب اموال توجیهی برای خشونت تمام عیار علیه کودکان، عابران، روزنامه نگاران، معترضان و اصولا همه کس نیست. این پلیس است که بارها و بارها بعد از کشتن افراد زیادی چون اریک گاردنر تا والتر اسکات تا برونا تیلور تا جرج فلوید مشروعیت خود را از دست داده است. بعد از خشونت های بی پروا، نابحق و خارج از کنترل در شورش های پلیس نظیر شورش شنبه شب نیز همین اتفاق افتاده است. شاید هدف آنها از اقداماتی که در هفته جاری انجام داده اند این بوده که آنها به مشروعیت نیاز ندارند، فقط به قدرت نیاز دارند.

 یک نوع از خشونت دیگر نیز وجود دارد که باید درباره آن نیز حرف زد و آن خشونت ساختاری است. به همین دلیل است که نهادها و جوامع برای سرکوب گروهی از مردم و برای سرکوب آمریکاییان سیاهپوست سازماندهی شده اند که شامل برده داری، تروریسم طولانی جیم کرو و دار زدن سیاهان، سرکوب رای دهندگان از قرن نوزدهم تا زمان حاضر،  عدم ارائه خدمات یا گرفتن پول بیشتر بابت خدمات ضروری و وثیقه های  سنگین، تبعیض در مسکن، تحصیلات و استخدام و بسیاری موارد دیگر.
در همین شرایط فعلی چندین شکل از خشونت ساختاری که به شکل خاصی اهمیت دارند، شامل استرس مزمن و عدم دسترسی به مراقبت های درمانی، مسائل مربوط به مسکن و موقعیت های شغلی است که باعث می شود آمریکاییان سیاهپوست با نرخی بسیار بیشتر از سایر نژادها در اثر کووید 19 جان خود را از دست بدهند.
گزارش کالبدشکافی در حکم دستگیری پلیس متهم به قتل جرج فلوید، نشان می دهد که مرگ او در نتیجه تنش بیش از حد و یک مشکل قلبی بوده است؛ در واقع مرگ او در نتیجه سبعیت پلیس و زیرپاگذاشته شدن حقوق مدنی رخ داده و مشکلات سلامتی اگر حقیقت داشته باشد را نیز فقط می توان بخشی از همین طیف از خشونت های ساختاری دانست.  در تمام این مدت پلیس عوامل تمام این خشونت ها بوده و زمانی که آنها با گاز اشک آور و باتوم برای سرکوب قیام ها به خیابان می آیند، اعلام می کنند که آنها که هستند و که می خواهند باشند: خشونت در خدمت خشونت.
نویسنده: ربکا سولنیت (Rebecca Solnit) ستون نویس گاردین
منبع: https://b2n.ir/154455





بلاغ: انتشار مطالب و اخبار تحلیلی سایر رسانه‌های داخلی و خارجی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای منتشر می‌شود.
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما