تاریخ انتشاريکشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۹۹ - ۱۴:۴۰
کد مطلب : ۴۱۷۱۵۵
اتوبوسی جلوی مدرسه آمده بود و قرار بود بچه های دبیرستانی را که رضایت نامه دارند به جبهه اعزام کنند. من هم که دلم می خواست بروم جبهه یواشکی رفتم ته اتوبوس زیر صندلی پنهان شدم.
۰
plusresetminus

به گزارش بلاغ، اواخر  شهریور سال 59 جنگ تحمیلی با تجاوز عراق که تحت سیطره صدام بود در کشورمان شروع شد. جنگی که حالا می توانستی در جریانش مرد و نامرد را از هم تشخیص دهی. آنهایی که لاف مردانگی و شجاعت می زدند از ترس بهانه های مختلفی آوردند و در خانه هایشان پنهان شدند اما مردانی بودند که علی رغم سن و سال کم و سواد به ظاهر پایین بند پوتین ها را محکم بستند و با لبیک گفتن به فرمان حضرت امام خانه و کاشانه را گذاشتند و به میدان آتش قدم گذاشتند. برخی خونشان به زمین ریخت و برخی هم زنده ماندند تا رشادت آنها را در جنگ برای تاریخ روایت کنند. دسته سومی هم که از جنگ برگشتند جانبازانی بودند که بعد از گذشت سه دهه از جنگ دیدنشان عزت ملی را به یادمان می آورد و اینکه کشورمان به چه قیمتی امروز سربلند و استوار پرچم به اهتزاز است.
آنچه خواهید خواند گفت وگویی ست با سعید گلشن از جانبازان شیمیایی دوران دفاع مقدس که ز روزهای جهاد اینگونه تعریف می کند.

 
*صحبت های شیخ حسین متحولم کرد
در اقوام ما تعداد زیادی از مردان در مناطق جنگی بودند و وقتی به مرخصی می آمدند با آنها رفت و آمد داشتیم. وجود آنها احساس رفتن به جنگ را در من تقویت می کرد و می توانم بگویم بودنشان در رفتنم بی تاثیر نبود. البته همان ایام یک شب با پسر دختر عمه ام رفته بودیم حسینیه هدایت و صحبت های شیخ حسین انصاریان هم مرا تحت تاثیر قرار داد و متحولم کرد. البته برنامه های تلوزیون هم در تهییج من به رفتن موثر بود.
*خانه همسایه تلویزیون می دیدیم
خانواده ما مذهبی سنتی است. پدرم تا پیش از انقلاب تلویزیون نخرید و می گفت خواننده های خوبی در آن برنامه اجرا نمی  کنند. یادم هست سریال مراد برقی که شروع می شد یکی از همسایه های ما که از اقواممان در خیابان سبلان جنوبی بود صدایمان می کرد برویم سریال را ببینیم. در همین حد تلوزیون می دیدیم. انقلاب که شد پدرم تلوزیون خرید.  
*در اتوبوس پنهان شدم تا به جبهه بروم
وقتی برای اولین بار تصمیم گرفتم به جبهه بروم 14 سالم بود و راهنمایی بودم. رفتنم به جبهه بیشتر دلی بود وگرنه سن و سال و تجربه ای  نداشتم. مدرسه ما مجتمع بود و سه دوره تحصلی با هم در یک مجمع بودند. اتوبوسی جلوی مدرسه آمده بود و قرار بود بچه های دبیرستانی را که رضایت نامه دارند به جبهه اعزام کنند. من هم که دلم می خواست بروم جبهه یواشکی رفتم ته اتوبوس زیر صندلی پنهان شدم.
آقای آهنگران مدیرمان فرد متشخصی بود، او متوجه شد زیر صندلی هستم و آمد کشیدم بیرون. خیلی گریه کردم و التماس می کردم که من می خواهم بروم اما می گفت باید رضایت پدر و مادرت باشد. گفتم آخه آنها الان دارند می روند، گفت: تو رضایتت را بگیر در اعزام بعد برو.
نمی دانم کسی به او اشاره کرد که من پنهان شدم یا خودش مرا دید. به هر حال مچم را گرفت. با رضایت نامه هم که نمی توانستم بروم چون پدرم  اصلا به خاطر سن کم اجازه نمی داد بروم جبهه البته مادرم خیلی مخالف نبود اما پدرم ابدا اجازه نمی داد.

 
*پدرم مخالف جبهه رفتنم بود
من تک پسر خانواده بودم و چهار خواهر داشتم. یکی از دلایل پدرم برای اینکه اجازه نمی داد بروم همین بود. می گفت وقتی من خانه نیستم تنها مرد این خانه تویی و امورات بیرون از خانه بر عهده توست. خانه مان اول در مجتمع مسکونی پیکان شهر بود و  پدرم در ایران خودرو شاغل بود. سپس برای سکونت به  کرج رفتیم. کرج آن وقت ها خیلی سرد تر بود و برف بیشتری می بارید. زمستان بود. فاصله ما هم با مغازه ها و مراکز خرید زیاد بود. خرید هم بر عهده من بود چون پدرم صبح می رفت شب می آمد. من هم با این وضع می خواستم بروم جبهه و این هم یکی دیگر از دلایل مخالفت پدرم بود. می گفت الان به تو تکلیف نیست.  
مادرم در آن شرایط علی رغم میل باطنی مادرانه تحت تاثیر جبهه و مسجد و مسائل دینی مذهبی قرار داشت، می گفت من مشکلی ندارم، بر عکس پدرم که اصلا اجازه نمی داد.
*یک ماه التماس می کردم
سال بعد که رفتم اول دبیرستان یک روز رفتم سپاه که اعزامم کنند اما قبول نکردند. یک  ماه  کتابهایم را می گذاشتم داخل پیراهنم می رفتم دبیرستان . مادرم می گفت چرا کلاسور نمی بری می گفتم: امروز درس زیادی نداریم دو سه کتاب کافی ست. مادرم شک کرده بود اما کنکاش نمی کرد. بعد از مدرسه می رفتم سپاه برای اینکه خواهش کنم قبول کنند پرونده برایم تشکیل دهند اما آنها دائم مخالفت می کردند و من با گریه بر می گشتم. خلاصه این روال یک ماه ادامه داشت تا اینکه یکروز یکی از فرماندهان سپاه نامه ای نوشت و چهار طرفش را هم چسب زد گفت: ببر مرکز بسیج بده فلانی. پرسیدم چیه؟ گفت: کاری نداشته باش ببر بده. در راه هی نامه را جلوی نور خورشید می گرفتم ببینم چه نوشته  اما متوجه نشدم. رفتم مرکز بسیج، مسئولش گفت: مدارک همراهت است؟ گفتم: بله. شناسنامه دنبالم بود و داشتم از خوشحالی پرواز می کردم. در نامه نوشته بود ایشان از لحاظ جثه مورد تایید است اما از لحاظ سن نه، مساعدت شود. آنها هم قبول کردند و پرونده برایم تشکیل دادند بروم آموزش.

 
*کمک یک لباس شخصی به دادم رسید
در بین اقواممان چند شهید و جانباز داده بودیم و می دانستم جبهه رفتن این چیزها را هم دارد. البته علی القاعده چون تک پسر خانواده بودم و شاید به من تکلیف نبود. گاهی فکر می کنم به شهادت نرسیدم چون به تکلیفم درست عمل نکردم شاید باید بیشتر می ماندم تا مادرم و خواهرهایم در محله جدیدمان جا بیافتند. اما به هر حال رفتم.
وقتی تایید شد می توانم اعزام شوم دیگر نیاز به رضایت نامه نبود. اما مصاحبه می کردند. برای این مصاحبه کل رساله را چندین مرتبه خواندم مبادا رد شوم. مدیر مدرسه وقتی فهمید مخالفت کرد، گفت: رضایت نامه پدرت کو؟ گفتم: رفتنم تایید شده شما گیر نده. گفت: پرونده ات را بده ببینم. گفتم: نمی دهم. می خواست پرونده را پاره کند. فرار کردم رفتم ناحیه سپاه محل که آنجا هم گفتند اعزام جلویش بسته شده تا اعزام بعدی باید صبر کنی.
گفتم تو را به خدا بگذارید بروم، یک ماهه دارم می روم می آیم. مسئولش گفت: تازه شما باید تحقیقات محلی شوی و بعد مصاحبه، اگر قبول شوی می توانی اعزام شوی. این پروسه هم تا اعزام بعدی طول می کشد. ناامید شدم و آمدم نماز خانه همان جا نماز بخوانم. نشسته بودم، بین نماز یک قرآن جیبی کوچک داشتم، درآوردم داشتم می خواندم. یک نفر کنارم بود گفت: قبول باشد. بقیه با لباس فرم سپاه بودند اما او لباس شخصی بود. گفت: مشکلت چیست؟ برایش توضیح دادم و اشک در چشمانم جمع شد. گفت: برو طبقه بالا پیش آقای فلانی بگو برادر تهران گفته کارت را انجام دهند. چون لباس شخصی بود اعتنایی نکردم. گفتم بقیه که لباس شخصی بودند به من اعتنایی نکردند اینکه معلوم نیست چکاره است. پرسیدم: مگه شما کاری ازت بر میاد؟ گفت حالا برو. رفتم بالا اما یک درصد هم فکر نمی کردم کارم انجام شود.
رفتم پیش همان کسی که گفته بود. گفتم: برادر تهرانی مرا فرستاده گفته کارم را انجام دهید. گفت: جدی؟ مگه تو کی هستی؟ آقای تهرانی مسئول این ناحیه است. تعجب کردم. بلند شد رفت تهرانی را پیدا کرد تا خودش مطمئن شود. تهرانی گفت: او تحقیقات نمی خواهد مورد تایید است. همین آقای تهرانی بعدها شد شوهر خواهر من.
خلاصه رفتم خانه و داستان را تعریف کردم. مادرم گفت: من مشکلی ندارم ولی اشک می ریخت و گفت: مواظب خودت باش. پدرم پیکانی داشت که در پارکینگ بود. ساکم را جمع کردم بردم گذاشتم صندوق عقب ماشینش که شب از سر کار آمد نفهمد. ساکم را گذاشتم عقب اما درش را چفت نکردم که صبح ساعت 4 می خواهم بروم بردارم. نماز صبح را که خواندم رفتم در پارکینگ یواش ساکم را برداشتم و رفتم. البته شب قبلش نامه حلالیتی نوشته بودم داده بودم به برادر معینی که مرحوم شده، او معتمد محل و اذان گو مسجد بود. بردم دم خانه اش گفتم: لطفا فردا غروب این را ببر دم خانه ما اما داستان را به پدرم نگو. گفت: چرا خودت به او نمی گویی؟ گفتم: بگویم نمی گذارد بروم. آقای معینی فردا غروب نامه را برده بود و پدرم ناراحت شد که چرا زودتر نیامدی به من بگویی؟
*گفتم اگر بروم پدرم مرا به زور می برد
خلاصه من رفتم آموزشی. پنجشنبه بعد از ظهر تا جمعه مرخصی می دادند، هر کسی خانه اش نزدیک بود می رفت به خانواده سر می زد. هفته اول و دوم من نیامدم خانه. تا اینکه خانواده خودشان آمدند پادگان ملاقاتم. بلندگو چندبار اسمم را صدا زد اما من نمی رفتم دم در. فرمانده مان با عمویم رفیق بود. ازم پرسید: گلشن چرا نمی روی؟ گریه کردم گفتم اگر بروم پدرم مرا به زور می برد نمی گذارد اعزام شوم، شما اجازه نده من بروم. گفت: باشه برو ببینشان خیالت راحت نمی گذارم بروی. رفتم دم در، دلم برایشان تنگ هم شده بود. مادرم گریه می کرد و خواهرم و پدرم هم بودند. پدرم گفت: آموزش دیدی بعدش دیگه بیا خانه.
هفته آخر رفتم خانه مرخصی. بین راه هواپیما عراقی آمد شهر را بمباران کرد و رفت. رفتم مناطقی که بمباران شده بود برای کمک. مردم را که زیر آوار مانده بودند نجات می دادیم و برای همین لباسم خونی و خاکی شده بود. شب با همان وضع آمدم خانه، اینها که مرا با این لباس دیدند ترسیدند که چه شده. گفتم: هیچی رفتم کمک. چون با لباس نظامی هم بودم می توانستم ورود کنم، لباس شخصی ها را نمی گذاشتند بیایند جلو. پدرم تحت تاثیر قرار گرفت و گفت حالا دو سه ماه برو جبهه اما مراقب خودت باش. بعد بیا دیگر نرو. گفتم: باشه. دیگر همین باشه باشه ماندم تا آخر جنگ.
*در کلاهم چایی دم کردم!
ما در شلمچه در یک درگیری خیلی شدید بودیم و شهدای زیادی داده بودیم. جنگ خیلی اوج گرفته بود و عراقی ها هم به شدت گلوله باران می کردند و با توپ می زدند، هواپیما هم راکت می زد. خیلی ها از بین رفته بودند. مانده بودیم 7-8 نفر نیروی، کمکمی هم نداشتیم. من دیدم راه گریزی وجود ندارد. کلاهم را برداشتم پیچش را باز کردم اسفنج داخل کلاه را برداشتم و پیچ را دوباره بستم. دبه 20 لیتری آب را خم برداشتم و خرج یکی از موشک های مینی کاتیوشا را خالی کردم. همه نگاهم می کردند که می خواهم چکار کنم. روحانی ای هم به نام حاج آقای عابدین زاده با ما بود. پرسید: گلشن چه می کنی؟ گفتم: چند لحظه اجازه بدید. خرج را ریختم روی چوب و آتش زدم،  کلاه را گذشتم آب ریختم و جوش آمد. من همیشه چون چایی خور بودم چای خشک همراهم بود. در آن شرایط چای دم کردم و به دوستان گفتم: لیوان هایتان را در بیاورید. بچه ها معمولا جای ساندیسی را در جیب می گذاشتند که چای و آب با آن بخورند. همه زدند زیر خنده. این باعث شد جو یکمی عادی شود و در این مدت نیروی کمکی هم رسید.

 
*از طولانی شدن رکوع تعجب کردم
یکبار هم در کردستان عراق بودیم. پیش نمازمان بین دو نماز شروع کرد صحبت کردن و گفت: اگر سر نماز هواپیماها آمدند نیازی نیست نماز را فورا بشکنید و پناه بگیرید. خلاصه نماز را شروع کرد و وسط نماز هواپیماها آمدند بمباران. در رکوع بودیم. دیدم خدایا چقدر رکوع طولانی شد. متوجه شدم تعدادی از اطراف رفتند اما  باز هم هر چه ذکر گفتم دیدم خبری نیست، سرم را آوردم بالا متوجه شدم حاج آقا اولین نفر فرار کرده و رفته داخل کانال می لرزد. (خنده) کلاهم را گذاشتم سرش و آرامش کردم. البته بنده خدا بعدها خودش جانباز شد.
*جذب شهید زینال حسینی شده بودم
در جبهه رسم بود آنهایی که با هم صمیمی بودند عید غدیر صیغه اخوت می خواندند. من با چهار نفر دیگر از بچه ها که صمیمی شده بودیم این کار را کردیم که هر چهار نفر هم شهید شدند. یکی از آنها شهید سید محمد زینال حسینی فرمانده مان بود. او فرمانده گردان تخریب و معاون تیپ بود. شهید محمد مهدی ضیایی که عارف مسلک بود و شهید حمید رضا دادو و علی اصغر رحیمی که بچه محلمان هم بود سه شهید دیگر بودند.
شهید زینال حسینی قدرت نظامی خاصی داشت. فوق العاده متواضع و زحمت کش بود. در طول هفته حداکثر 7-8 ساعت می خوابید. من این را دیده بودم چون نزدیکش بودم. سن و سالی نداشتم اما از روز اول جذب هم شدیم.
*نمی دانستم با فرمانده غذا می خورم
اولین باری که سید محمد را دیدم نمی دانستم فرمانده است. در چادر نشسته بودیم داشتیم ناهار می خوردیم. در جبهه معمولا هر دو نفر در یک بشقاب غذا می خوردند. تازه رفته بودم در گردان تخریب. داشتم تنها غذا می خوردم. آقا سید محمد که موهایش را هم کچل کرده بود گفت: من با برادر گلشن غذا می خورم. به بچه ها اشاره کرده بود بروز ندهند فرمانده است. موقع غذا خوردن دیدم هی یواش یواش غذا را می دهد سمت من. گفتم: چرا این کار را می کنی؟ خب نصف می کنیم. گفت: نه من غذا خوردم سیرم. بعد از غذا از چادر رفت. کسی هم حرفی نزد، من هم تازه وارد بودم. روزهای بعد دیدم همه از او حرف شنوی دارند تازه فهمیدم فرمانده است و از آن به بعد مهر و محبتش در دلم نشست. چون سنم هم کم بود هوایم را داشت. البته در گشت و شناسایی هم مرا می فرستاد که کار سختی است. قبل از عملیات باید می رفتیم موقعیت دشمن را می سنجیدیم، یادداشت می کردیم و تحویل قرار گاه می دادیم. این کار دو سه ماه طول می کشید و برای من که از شهر آمده بودم سخت بود. او مرا آموزش داد و اولین بار موقع رفتن دید ترسیدم. مرا کنار کشید و گفت: وقت حرکت بسم الله بگو و بگو خدایا من همه اعضا و جوارحم را سپردم به تو. یک دفعه دل من آرام شد. نفسش برایم گرم بود. ما غالبا در گردان نبودیم الا برای آموزش های خاص. یا در عملیات بودیم یا گشت رزمی. وقتی می آمدیم داخل مقر الوارثین نیروهای جدید می آمدند می گفتند: نیرو جدید اعزام شده و ما هم به شوخی سرکارشان می گذاشتیم.

 
*ماسکم را به زور به دایی دادم
من در اولین عملیاتی که شرکت کردم مجروح شدم. البته یک ترکش ریز بود و نمی خواستم سید محمد متوجه شود که مرا بفرستد بیمارستان. فهمید اما هر چه اصرار کرد نرفتم و خودم، خودم را پانسمان کردم و به مرور خوب شد.
دایی من در گردان تخریب بود برای همین رفته بودم تخریب وگرنه می خواستم بروم در گردان خط شکن با دوستانم که آموزش دیده بودم باشم اما او مرا با خود برد. خلاصه در یک عملیات با هم بودیم و اوضاع خیلی بهم ریخته بود. محاصره شده بودیم. 10-12  مانده بودیم و مقاومت می کردیم. یکدفعه در بیسیم گفتند اگر راهی دارید از محاصره خارج شوید، در همین حین بمباران شیمیایی شد. دایی ماسک نداشت و چفیه بسته بود دور کمرش. گفتم: دایی ماسک مرا بزن، چفیه را من بر می دارم، قبول نمی کرد. ماسک را به زور دادم به او و حدود یک ساعتی طول کشید خارج شویم. وقتی برگشتیم عقب حالم بد شد و آنهایی را که ماسک نداشتند بردند عقب. اولین شیمیایی را آنجا خوردم و هنوزم درگیر هستم.

 
*خبر را که شنیدم افتادم زمین
سید محمد و دادو در عملیات نصر 4 شهید شدند. خیلی اذیت شدم. من به سید محمد خیلی وابسته بودم. در همان عملیات مجروح شده بودم و عقب نمی آمدم. وسط عملیات آمدیم قرارگاه چون شهید زینال حسینی کار داشت. گفت: تو برو سنگر یه استراحتی کن، من می روم پیش حاج فضلی بعد می آیم می رویم. وقتی رفتم داخل سنگر سه چهار روز نه غذایی خورده بودیم نه استراحت درست و حسابی داشتم. خوابیدن همان و جا ماندن همان. نشسته خوابم رفته بود. وقتی بیدار شدم سریع رفتم دم قرار گاه گفتند حاجی رفت. همین که به خط می رود به شهادت می رسد. من خیلی ناراحت بودم می گفتم همیشه کنار هم  بودیم. دیدم حاج خادم فرمانده گردان سر و صورتش را بسته دارد می آید گفتم: حاج خادم چه شده؟ سید محمد کجاست؟ گفت: شهید شد. زانوهایم سست شد افتادم زمین. فهمید من خبر ندارم. یک ساعت بعد هم خبر آوردند حمیدرضا شهید شد.
*باید دفاع می کردیم
هیچ وقت از جنگ رفتن پشیمان نشدم. امیدوارم خدا قبول کند. لحظه ای پشیمان نیستم. البته من با ذات جنگ مخالفم. مسیری که ما رفتیم مسیر دفاع و درستی بود. چون و چرای جنگ را کاری ندارم. جنگ در هیچ شرایطی چیز خوبی نیست. اما خب یکی با چاقو و قمه آمده سمت خانه تان حمله کرده باید دفاع کنید. ما واقع شده بودیم در جنگی که باید از ناموس و کشورمان دفاع می کردیم. البته این سیاست استعمار بود که دو کشور مسلمان همدیگر را می کشتند. خیلی از عراقی ها در جنگ به زور آمده بودند و الان با هم دوست هستیم. می گفتند مجبور بودیم اگر نمی آمدیم خودمان و خانواده مان را می کشتند.

 
 
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما